تبليغاتX
تجسم کن دگرگون کن الهام بخش


تجسم کن دگرگون کن الهام بخش








                                    دوست

         .

          دو دوست وقتی می تونن دوست همدیگه باشن ، وقتی یکیشون به دیگری نارو زد اون رو یه شوخی تلقی کنه و زودی با تمام احترام بره و از اون دلجویی کنه ! سخت نیست فقط باید جلو منیتت رو بگیری ، چون تو تموم عمرش یه نارو که بیشتر نزده و باید اون رو بزرگ نکنیم تا راه دوست داشتن برامون سخت نشه ! شاید خندتون بگیره ولی این نارو زدن ها بازتاب رفتار خودمونه ! بهترین آینه برای دیدن خودمون کارهایی که دوست خوبمون در حق مون به حق و ناحق انجام میده ! این رو هم کنار بذاریم که " از هر کسی انتظار داشتم از اون انتظار نداشتم" اگه می خوایم متحول شیم باید به نارو زدن های دوست خوبمون  خوب فکر کنیم تا خیری رو که تو اون نهفته درک کنیم ! می دونم شما هم مثل من دوست ندارید به جنگ خیر برید ، پس اون رو با فکر کردن قبول کنید و در مورد اون کمی به خودمون تردید کنیم و از ترسی که به وجود مبارکمون میاد بترسیم ولی اون رو تا می تونیم محدود کنیم مبادا ما رو خیالاتی کنه. در انجام دادن عکس العمل مقابل نارو زدن دوست خوبمون مواظبت به خرج بدهیم چون پیدا کردن یه دوست خوب یه عمر طول می کشه. با از دست دادن دوست خوبمون عمرمون رو بی بها نکنیم  .فقط در صورتی روی دوسمون رو  زمین بزنیم که ما دعوت کنه به اینکه" خدا رو نبینیم" در این موقع می تونیم با کمال شجاعت احساس ترس کنیم و دستش رو پس بزنیم و لازم هم نیست که فکر کنیم بلکه قاطعانه تصمیم بگیریم و اون رو از صفحه ذهنمون پاک کنیم. و بگیم خداحافظ !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:52  توسط مصطفی  | 


                                              سوال

 

کدام دست از باورهای ما رهنمودی است برای ماورا ، کدام دست ما را از احساس نبودن رها می کند و ما را به امیدواری سوق می دهد، کدام قدرت است که ما را به صبر و پشتکار می خواند،کدام وجود است که ما را به فضل و ایمان دعوت می کند ، با کدامین انگیزه می توان سخن نیکوی دیگران را شنید و به آن عمل کرد ،کدام چراها باعث می شوند که ما با هر چگونگی بسازیم ،آیا می توان به سمت و سوی کمال رفت یا به افکار و اعمال ویژه ای نیاز است، مسیری را که در پیش داریم را می توان تغییر داد یا باید با آن ساخت ، مرگ ورود به جهان دیگر است یا پایان راه ، تصور ما از با هم بودن چگونه است آیا باید به خود اهمیت دهیم یا به امر هستی، می توان گفت انسان قادر است که با همه ی این تعارض ها زندگی شاد و بی ریا داشته باشد یا جایی برای غم و ناراحتی ما هم وجود دارد ، پاسخ به این سوالها تکلیف است یا برای هر فردی فرق دارد ، به اندازه مسئولیت خود باید پاسخگو باشیم یا به اندازه تکاپویمان ، زندگی سرشار از این پرسش و پاسخ هاست ، شما چه فکر می کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 8:22  توسط مصطفی  | 


                           گل

.

روز دهم آب درمانی رو داشتم پشت سر میذاشتم و به بالاتر از ده می رسیدم یعنی داشتم از مردود شدن نجات پیدا می کردم ! تو کتاب نوشته بود از این روز به بعد اگه قند خون یا فشار خون داشته باشیم بهبود پیدا می کنه! اتفاقاْ با پدر یکی از دوستام که برخورد کردم ده سال بود که از فشار خون زجر می برد با ده روز آب درمانی به بهبودی کامل رسیده بود !! به طوری که  دکترش رو به تعجب وا داشته بو د! این رو تو کتاب !!! ننوشته بود این رو پسر همسایه مون می گفت ! آخر می دونی هم زمان با من سه نفر دیگه داشتن این آب درمانی رو تجربه می کردن!! یکی شون پسری هم سن خودم بود که تونسته بود ۲۰ روز قبل از من به این فهم برسه که می تونه آب درمانی رو انجام بده و۲۰ روز جلو تر از من بود. یکی دیگشون یه مرد حدود چهل ساله بودکه زوتر از همه مون شروع کرده بود و اون روزی که من به روز ۱۰ رسیده بودم اون روز ۳۸ رو داشت تجربه می کرد و تو خونه داشت دوره سخت دیگری از چهل روز رو پشت سر می ذاشت ! می دونی چرا؟ چون روزهای آخر  قدرت آدم  که تحلیل رفته و زبونش هم کم کم داره پاک میشه! احساس گرسنگی داره! "دوباره شروع به غذا خوردن" هم حکایت خودش رو داره که باید خیلی مواظب بود ، وقتی به اون رسیدم بهش اشاره می کنم و یکی دیگه هم یه مرد ۴۸ یا ۴۹ ساله بود که همتش مارو متعجب کرده بود و اون تنها کسی بود که در طول دوره خودش رو وزن می کرد و عکس هم از مراحل مختلف گرفته بود...

ادامه دارد .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 16:49  توسط مصطفی  | 


                                         لبخند خدا

.

لبخند خداوند بی ارتباط به مطالب وبلاگ من نیست پس با اجازه" سایت لوزی" اون رو برای دانلود می گذارم.

 

                    

                                                               لبخند خدا را اینجا دانلود کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 12:50  توسط مصطفی  | 


                                             heart

 

.

کدوم کتاب مگه میشه به این کتابها باور کرد ! آره چرا نمیشه!؟یه دفعه هم که شده دلت رو بزن به دریا و باور کن ! اگه دوست نداری به این کتاب باور کنی ! به کتابهایی از این دست هر کدوم رو که می خوای باور کن . از موارد  بسیار ساده که شروع کنی می فهمی آدم نباید از تجربه بترسه! هی ! تو داری من رو به تجربه دعوت می کنی؟ مگه نمی دونی اونهایی که دنبال تجربه رفته اند به کجا رسیدن ! عزیزم نه هر تجربه ای ! من که اول گفتم این تجربه ای است که غیر از موارد مثبت چیزی برای عرضه نداره تو رو بالا می بره البته تا حدی که مغرور نشی ! چون آدم وقتی مغرور می شی ! خودشه که  داره زیر پایش رو خالی می کنه تقصیر هیچکی نیست ! فلسفه می بافی یا آب درمانی رو توضیح میدی؟! دارم به سوالات جواب می دم مگه جواب دادن به سوالات اگه فیلسوفانه باشه عیبه ؟ من که نمی خوام توجیهت کنم من می خوام روشن بشی و واضح همه چی رو ببینی تا بهتر بتونی تصمیم بگیری ! به روز پنجم رسیده بودی نه؟آره با اجازه داشتم کم کم ضعف روزهای اول تا سوم رو فراموش می کردم و مانند یه یل سیستانی ! با گرسنگی کنار می اومدم راستش رو بخوای اگه انگیزه قوی نداشته باشی از ترس هم شده کوتاه می آی و می گی گور باباش! عمرا من این نفع رو نمی خوام .فقط کافی باور کنی که می تونی ! این هارو صد دفعه گفتی بقیه ماجرا رو بگو !آخه پسر خوب اصل ماجرا همینه که دارم میگم باید به خودت تلقین کنی که می تونی هدف باید جلو چشت باشه و اون رو دور نکنی به دور و برت توجه نکنی بلاخص به اونهایی که از روی معده حرف می زنن! یعنی کسایی که خوردن براشون خیلی اهمیت داره ! و فکر می کنن آره فکر ! می کنن که با دو سه روز نخوردن معدشون خشک میشه !!!! و بهشون یه ضرر جبران ناپذیری میرسه ! ما بااین فکر ادامه دادیم حالا تا روز دهم رو داشته باشین !!! از روز پنجم تا دهم اتفاق خاصی نیفتاد شاید چند دفعه حالت تهوع پیش بیاد که برای من پیش نیومد. تا این روز هم حدود ۵/۹ کیلوگرم از وزنم رو از دست دادم که حاوی انواع مواد زائد و عفونی بوده که شرش رو از جسمت کم کرد !! احساس گرسنگی رو هم که الفاتحه که اصلا به سراغم نیومد ولی در روز یه استکان کوچیک چای و یه حبه قند و چند قطره آبلیمو جای خودش رو داره و همچنان حکم بنزین سوپر!

ادامه دارد ........  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 22:41  توسط مصطفی  | 


                                                   kandil

.

بعضی اوقات نمی دونیم که چرا بعضی از اتفاقات می افته؟ دلمون می خواد براش هر جوری که شده یه دلیل منطقی بیاریم. آره یه دلیل منطقی! و زور می زنیم تا هر چه بیشتر به "دو دو تا چهار" تا نزدیک تر بشه ولی هر چه هم نزدیک بشه! دوست داریم بگیم از یه منبع دیگه است. بعضی از اوقات هم چینش ما به جایی نمی رسه اون موقع است که دیگه پای چیزهایی میاد وسط که از اول نمی خواستیم رو کنیم. دلیلش رو هم مولوی خیلی خوب گفته :

  نردبان اين جهان ما و مني است           عاقبت اين نردبان  افتادني است

  لا جرم هر كس كه بالاتر نشست          استخوانش سخت تر خواهد شكست

ما گاهی اوقات از ترس این افتادن ها کوتاه میایم. همین جاست که می تونیم تعادل رو حس کنیم و به اینکه تو خط تعادلیم افتخار کنیم. شده وقتی که کم می آریم بگیم "همه چیز رو همگان دانند" اگه بتونیم در اون وقتی که احساس غرور و فاتح بودن رو داریم این رو بگیم اساسمون متعادله. نمی تونیم که بر روی خصایص انسانی هم خط بطلان بکشیم ولی انسانها اگه احساس کنن که برای لذت از خیر و خوشی خدا خودش شر رو تو وجودش به ودیعه گذاشته دیگه از اینکه گاهی کم میارن جوش نمی زنن.

حکایت دلیل آوردن بود از چیزهای غیر منطقی! با این پیش فرض که هر چیز غیر منطقی نادرست نیست.من هم با چیزهایی این مدت برخورد کردم که درسته ولی منطقی نیست. و به این نتیجه رسیدم که بدون هیچ توضیحی بگم: دست خودم نیست کار خداست؟ و راضیم به رضایش و البته ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 16:17  توسط مصطفی  | 


                                                  

 

.

"به خلوت خود بروید و مدتی استراحت کنید" این گفته کتاب مقدس است. ذهن ما برای تحلیل اتفاقات پیش آمده نیاز به سکوت داره! تا به حال شده از خودتون نگران بشید؟ اولین کاری رو که بعد از این نگرانی انجام می دید سکوته و بعدش به فکر فرو رفتن! زیبا تر از این خلوت چه خلوت دیگری رو سراغ دارید؟ دعا و عبادت؟ اما کدوم دعا و عبادت؟!دعایی که همراه با صداقت باشه و اگه اینطوری نباشه این دعای ما تا کجا می رسه؟ تا حالا شده از روی ریا دعا کنی؟ می دونی چه حس عجیبی به آدم دست میده.حسی که خودت هم خنده ات می گیره این از معدود خنده هایی است که آدم رو شاد نمی کنه! تا حالا شده با استفاده از ذهنت و بدون حضور قلبت دعا کنی؟دعا "خواستنه از قدرت مطلق" تا حالا فکر کردی از این مطلق چی بخوای؟ می دونستی دعا نیاز به واسطه نداره چون خدا شنوا و دانای مطلقه! از ما و اونچه که نیاز داریم کاملاْ با خبره ! اون فقط با دعای ما می خواد بدونه ما خواهان کدوم یک از نعماتش هستیم که بهمون عطا کنه! باور کن مشکل ما اینه که صادقانه نمی تونیم بگیم به چی نیاز داریم. ما با یه فرض اشتباه به سمت عبادت و دعا می ریم و اون اینه که ما لیاقت نداریم؟! و این پیش داوری ما رو از تمام خواسته هامون دور می کنه. بیایم بدون پیش داوری و اعتماد به خدا آنچه رو می خوایم بدون پیش فرض و فقط با توکل وبا این معیار که اون ما رو از خودمون بهتر میشناسه بسوی دعا و عبادت بریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 16:4  توسط مصطفی  | 


                                                                

     

امروز از اون روزهاست که حس می کنی و با تمام وجودت باید دنبال چرایی یه موضوع بری اون هم یه موضوع ...؟

تا حالا شده از افتادن یه بی خبر و ناآگاه خوشحال بشی اگه آره؟ بایدبدونی که اون روز "روزمرگی" میاد و پاشو می زاره تو زندگیت! از اون روز دیگه دروازه بی هدفی و سردرگمی سراغت میاد و تو رو به انفعال  و سکون می کشونه! تا حالا شده با دروغ گویی هات دوست خوبت رو "سه" کنی و بعد بهش بخندی! می تونی تصور کنی که این دروغها با لطمه ای که به صداقتمون می زنه می تونه یه عمر مارو به لجن بکشه و اگه هم معتقد باشی آخرتمون رو هم. تا حالا شده بعد یه لحظه فکر کردن به لبخند ملیحی که زدی خرده بگیری و لبت رو گاز بگیری. اگه نه برو خدا به دادت برسه! می دونی حس انتقام هم می تونه مفید باشه ولی اگه گذشت بهت لطمه نزنه گذشت آخره معرفته! معنی شکر رو می دونی و می تونی بفهمی کی و کجا حال میده؟ نه! ولی من از ته دلم تو رو بخشیدم تا دچار حماقت نشم! و خودم رو فدای خشم بی مورد نکنم.

بعضی وقتها صداها آزارمون میدن میدونی چرا؟چون کل کل رو هنوز با خودمون تموم نکردیم.چون وقت و بی وقت سراغ این "من" نفرین شده میریم تا هویت عاریه ایش رو به رخمون بکشه.تا ما رو تو وادی نا مربوط "مقایسه" ببره تا ما رو به جون هم بندازه و ما رو "هوایی" کنه.تصمیمات رو باید با آگاهی گرفت مگه میشه بدون آگاهی تصمیم گرفت اون هم در مورارد بسیار خاص! میدونی عدم آگاهی و اطلاع دقیق تو هر وادی و محیطی باعث شکست میشه و بعضی اوقات این شکست اونقدر کاریه که توان پا شدم رو از ما میگیره! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 16:23  توسط مصطفی  | 


                                                       

                                               می تونیم احساس رو از بچه ها بگیریم!؟

                                                         

                       

                              تا مدتی به خاطر امتحان هام نمیتونم در خدمت دوستان خوبم باشم .

                                    انشاءا...  بعد از امتحان با دست پر بر می گردم .

                                                    فعلاٌ بای.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 14:44  توسط مصطفی  | 


                                                               

به نقدت فکر کردم! راستي اين کلمات قشنگ مال خودته يا از اين و اون گرفتي! خودت هم از روي فکر کردن نقدهارو رو مي کني يا نه! باز گويه حرفهاي ديگرانه! ديگران کجا بودن مرد حسابي! “من” هر چي دارم از خودمه. ”من” چه کلمه زيبايي ! داري مسخره مي کني. نه دارم نقدت مي کنم اون هم نقد مثبت! مي دوني اکثر مشکلات ما از آوردن اين کلمه است. نه! براي چي؟براي اينکه از توي کشکول منيت همه چي رو در مي آره! کشکول منيت يعني چي؟ يعني از تعبيرات و تفسيرات بي در و پيکر استفاده کردن؟ مثل اينکه قات زدي نه؟ نه قات نزدم ولي بيشتر از اين طولش نميدم و اون رو واسه يه فرصت ديگه مي زارم بريم سر اصل مطلب خودمون! باشه ولي ول کن نيستم يه حرفي رو بزني و بعد بدو ن توضيح از روش رد شي. من که دشمن تو نيستم! من خوبي تو رو مي خوام! آره مي دونم با تعامل با تو به اينجا رسيدم دروغ نمي گم هر چي رو دارم از سايه سره توه. البته با پرسيدن پرسش هاي خوبت! اين جوريه که  من رو مديون خودت کردي! داري من رو مي کني نه به والله من جز حرف دلم چيزي رو نمي گم باشه باور دارم. پس ديدي که چقدر برام ارزش مندي اگه تو نبودي من عمراً به اين اطمينان نمي رسيدم که اين کارو رو براي پاک سازي بدنم انجام بدم.حالا دارم کم کم باورت مي کنم ! خوب به روز پنجم رسيده بوديم. راست مي گي يه سوال ديگه هيچي ديگه نبود که بهت انگيزه بده؟ چراکه نه من کتاب الکسي سوفورين رو از خودم دور نمي کردم  و اين کتاب به من الگو مي داد در کنار اين کتاب من دوتا کتاب ديگه هم مي خوندم يه کتاب تاريخي و يه کتاب تو زمينه موفقيت . مرد حسابي اينها چه ربطي به هم دارن ؟ربط دارن مطمئن باش از کتاب الکسي الگو مي گرفتم از کتاب موفقيت انگيزه و از کتاب تاريخ عبرت! نمي دوني چه حالي مي داد؟ من ديگه رو ريل افتاده بودم و تحمل “آب درماني” برام خيلي راحت شده بود.تو کتاب “روزه روشي نوين براي درمان بيماريها” نوشته بود که به هر روز که برسي تقريباً ميشه گفت:که يه بيماري رو از بدنت دور مي کني اون هم با ريختن مواد سمي که از بدنت دفع ميشه. اولش که از بين بردن بيماري فشار خون و تنظيم قندِ خونه و بعد از اونها بيماريهاي عروقي بعد بيماريهاي مربوط به روان بعد و در نهايت بيماريهاي عفوني مربوط به قسمتهاي بالاي بدن مثل سينوزيت و اين همه  رو که گفتي دروغ نيست؟ نه شاهد براي همش تو کتاب آورده شده

ادامه دارد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 21:8  توسط مصطفی  |