.
سکوت خیلی برام زیباست چون عشقم با سکوت آغاز شد. او را به سمت تخصص خودم هدایت کردم. نیازش در تخصصم نهفته بود و همین باعث تعامل بیشتر و در نهایت شناخت غیر مستقیممان! در این کسب آگاهی و شناخت کم کم جوانه عشق است که شکل می گیرد.
خدا نکند زیبایی ظاهرمان (قد،صورت،...)باعث کور شدنمان شود. چون در این صورت نمی توانیم سیرت مان را بشناسیم. (درست و غلطش رو نمی دونم ولی میگن همه از زندگی با ظاهر خسته میشن پس ما درمرحله اولمان نیاز به سیرت خوب داریم.)
(یه دوستی می گفت: چاره ای نیست برای ارتباط با دخترا باید دروغ بگی. بهش گفتم: دروغ یعنی چه؟ گفت: قلب واقعیت. یعنی درست کردن تصاویر موهوم از خود. بهش گفتم : این اجحاف نیست؟بهم گفت: نمی تونی عاشق بشی. به همین سادگی! )
بعد از سکوت،تخصص و نیازمان یک قدم ما رو به هم نزدیکتر کرد، بهتر بگویم نیازم و نیازش باعث تداوم ارتباط مان شد.
چقدر بد است که خود را کوچک کنی! (تجربه به من ثابت کرده است هر کجا که خود را کوچک نکرده ام به فراتر از خواسته هایم رسیده ام). می دانم وقتی خود را کوچک می کنم (نه بچه) شاید او با خودش فکر کند که فلانی حتماً مشکلی دارد که این قدر خود را کوچک می کند. حق دارد بهش می گم: تنها مشکل من این است که نمی توانم دروغ بگویم. پس به قول دوستم نمی تونم عاشق بشم به همین سادگی!


.
یه لحظه! یه لحظه ناب! شاید با نگاه کردن به یه عکس آغاز بشه،یا یه آیه، یه تردید،یه موسیقی،یه جمله، و یا حتی به کلمه .
خدا آدم منتقد رو دوست داره، خدا آدمی رو که به راحتی چیزی رو نمی پذیره خیلی دوست داره،چون برای انتقاد مجبور می شیم که فکر کنیم، مجبور می شیم که شک کنیم،مجبور می شیم به دلمون گوش کنیم. بیشترین نقدهارو متوجه خودمون کنیم، ضعفهامون رو بشناسیم و بدونیم که ضعفهامون یه خلاء که باید پُرش کنیم نه برامون پُر کنن،اونهارو باید با اهداف مثبت و مشخص و واضح پر کنیم،گاهی ترمیم فقط یه ضعف آنچنان نیرویی به ما میده که به لحظه ناب! می رسیم،جمله زیبایی از رهبر معنوی "هند" گاندی یادم اومد که اون رو برای یکی از عزیزانم فرستاده بودم "اگر بتونیم شهوت کردار، شهوت گفتار و شهوت پندار رو به حد تعادل برسونیم به نیروی بیکران! می رسیم". نیروی بیکران! ما در سایه این نیرو می تونیم شاد باشیم ،می تونیم خودمون باشیم،می تونیم به خودمون و به همسایه هامون محبت کنیم. می تونیم با صدای آروم به خودمون بگیم ما هم صدای گربه کوچولوی حیاط مون رو که برای نان! نه برای نام اومده بشنویم. به خودمون بگیم که آرزوی صداقت دیگه رو دلمون نمی مونه و می تونیم سیاهی رو از تو خونمون(وبلاگمون)برداریم و به جاش یه عکس زیبا از صبح و صلح و صفا و صمیمیت بگذاریم، و گله ای رو که داریم به معنای واقعی کلمه برای نشون دادن احسن باشه و باعث بشه بیدار و آگاه برامون کف بزنن و صداشون نه کلمه شون تو این دهکده جهانی مک لوهان بپیچه!






.
مجبورم خودم رو بچه کنم. چون بچه نمی تونه دروغ بگه. دل ساده فقط مال بچه هاست مال قصه هاست. مال قصه های رنگ و وا رنگی که بزرگترها برامون نوشتن. بزرگترهایی که هم نورن هم تاریکی که سعی کردن نور رو به ما نشون بدن.این رو گفتم که بدونیم هم نور قدرت داره هم تاریکی. براتون آرزوی بی نهایت نور دارم. بدون خواستن و دعا نمی تونیم از تاریکی گذر کنیم.

می خواهم کار در زمینه موفقیت رو با یه جمله از امیل کوئه آغاز کنم:من هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر می شوم" میگن زمان تو رسیدن به موفقیت نقش اول رو بازی می کنه.به هر حال دانشمندان هر عصر و زمانی دست رو این مساله گذاشتن که آدم باید در زمان حال زندگی کنه. این بنده خدا هم که از دانشمندان فرانسویه علاوه بر دست گذاشتن رو مساله زمان حال رو دو مساله دیگه هم همزمان دست گذاشته و اون بحث نفوذ کلام و ذهن هوشیاره. و این مساله هم از این روه که نفوذ کلام در راحت ترین صورتش بصورت تکرار در زمان حال و با خطاب قرار دادن ذهن هوشیار عمل میکنه. در این مورد هم اگه تکرارهنگام آرامش و قبل خواب یا هنگام بیدارشدن از خواب صورت بگیره بهتره و ما می تونیم به مقصد مون برسیم .البته در ادای این جمله که خودش از بهترین جملاته می تونیم یه تغییراتی بدیم. یادمه این جمله رو برای دو دختر بچه گفتم و بعد مشورت زیاد(با خود بچه ها چون شما هم می تونید برق هوش رو تو نگاشون ببینید) با توحه به بچه بودنشون به این جمله رسیدیم که "من هر آن هر لحظه و هر روز از هر لحاظ خوشکل و خوشکل و خوشکل تر می شوم" و قرار بر این شد که هر کدو مشون هم یه الگو زیبایی از خانمها برای خودشون انتخاب کنن. بیایید ما هم با خطاب قرار دادن ذهن هوشیار خود در حال آرامش و زمان حال به موفقیت خودبا تکرار ۲۰ بار در روز یه جمله شبیه این جمله ها جامه عمل بپوشانیم.
این موجودی که بهش میگن انسان! واقعاْ این سان یا اون سان."خیر" رو دنبال میکنه یا "شر" رو. پیر باباس یا الیاس (فیلم اغما) . شر هم باید باشه یا نه؟! انسان بدون "خیر" و "شر" معنا داره یا نه؟! آدمها وقتی با شیطان هم داستان میشن که تو اغما باشن یا نه؟!حسابی اگه فکر کنیم هم این لازمه هم اون؟! یکی بدون دیگری معنای خارجی ندارن. اگه بگیم "شر" اصلاْ وجود نداره بخاطر مفهوم"خیر" هم که شده اون رو ساختیم. اون الان داره با ما بازی میکنه آره با ما داره بازی میکنه. انواع چرندیات رو تحویل دنیا میدیم بعد می گیم شجاعیم. فراموش نکنیم که الیاس یه نماده یه نشانس همین و بس.انسان در برخوردبا این نور و ظلمتِ که به سمت کمال میره. به سمت خدا میره این درست تره.

امروز خیلی خسته داشتم طی طریق می کردم اون هم توی خیابون اصلی شهر. دیدم یه بچه ی ۶ ساله بساط کسب و کار رو پهن کرده و داره گدایی می کنه چرا بساط کسب و کار چون اون چه میدونه فقر یعنی چه؟ اون فقط به گمانم باید بلد باشه فقط بخوره و بخوابه و بازی کنه. پس کی این رو مجبور کرده مامان یا بابا یا جامعه؟! من فکر می کنم جامعه!چرا چون سیر کردن این بچه ها خرجش از طرح مبارزه با ارازل و اوباش و مبارزه با بد حجابی کمتره؟! شما چی فکر می کنید؟

این پست رو هم ببینید خالی از لطف نیست خودتون قضاوت کنید.

.
حکایت ما شده حکایت اون مردی که اسارت رو دوست نداشت ولی تو روز همچین بگی نگی رنگ آزادی رو هم نمی دید. آزادی براش شده بود فقط یه گفتمان تلخ که هی تو روز بدون مقدمه همه جا اون رو تکرار می کرد. حرف زدن هم همه می دونن مال آدم بی عمله. اگه بخوام از این اسارت در آم چکار کنم بهتره؟! اگه ممکنه توصیه ها تون رنگ "باید" نداشته باشه.

